تبلیغات
عشق و بی وفایی - امروز...

امروز تو کوچه به یه نفر برخوردم که...

یه روزی منو ول کرد و رفت...

اول نشناختمش آخه خیلی شکسته شده بود...

وقتی منو دید یه لبخند زد و گفت:

خودتی؟منو می بینی؟

اونقدر دنبالت گشتم که...

بغض گلوش رو گرفت و ادامه داد:

که ازت حلالیت بخوام...

گفتم:حلالت کردم ولی این خداست...

که داره ازت تاوان می گیره نه من...

 

پیوست:نوشته ی خودم



تاریخ : شنبه 12 بهمن 1392 | 05:54 ب.ظ | نویسنده : تارا تنها | نظرات